خوش آمدید

جستجو

تبلیغات





ناشكري

    نمي دونم تا حالا آسايشگاه كهريزك رفتين يا نه ولي حتما براي يكبار هم كه شده برين . اونجا چند بخشه 

    - بخش سالمندان كه انواع و اقسام افراد مسن با سرو وضع و شرايط مختلف هستن و چيزي كه عجيبه اينه كه همه چشمشون به دره كه يكي بره حالي ازشون بپرسه حتي غريبه انگار از ديدن نزديكاشون نا اميد شدن . وقتي وارد اتاقشون ميشي همشون طوري بهت نگاه مي كنن كه سنگيني نگاهشونو رو خودت حس مي كني . يكم كه باهاشون حرف بزني ميبيني كه چقدر دلشون شكستست و با اينكه اكثرا از نظر مالي مشكلي ندارن ولي اغلب از اينكه بچه هاشون بهشون سر نمي زنن شكايت دارن . بعضيا منتظرن تا برات قصه زندگيشونو تعريف كنن و باهات حرف بزنن و بعضيا هم چشمشون به دستته كه يك كمكي بهشون بكني . تو يكي از اتاقها يك پيرزن مسن ( حدود 80 ) رو ديدم كه يك لباس ليمويي جيغ پوشيده بود موهاشو بلوند و آرايش نسبتا غليظ هم كرده بود كه كاملا نظرو به خودش جلب مي كرد وقتي باهاش حرف زدم از خوشحالي تو اين دنيا نبود و گفت تنها بچم خارجه و منو اينجا گذاشت و رفت ازش خبري نداشتم بعد از 5 سال ميخواد بياد به ديدنم . با ديدن اين صحنه ها آدم به فكر ميره كه چرا بچه ها وقتي بزرگ شدن و زندگيشون سرو سامون گرفت يادشون ميره كي اونارو به اينجا رسوند و چرا بايد يك گوشه پدرو مادرشونو ول كنن . البته شايد شرايط طوري باشه كه اون بچه نتونه بياد ديدنشون و به اجبار اونارو تو آسايشگاه گذاشته باشه ولي حداقل يك زنگ كه ميتونه بزنه حالشونو بپرسه .

     - تو بخش معلولين صحنه هايي ميبينيم كه واقعا از خودمون شرمنده ميشيم كه چرا اينقدر ناشكريم و همش در حال شكايت و گله از زندگي خودمون هستيم . خودتونو بزارين جاي كسيكه دستها و پاهاش كاملا قطعه و 20 ساله مثل يك تيكه گوشت روي تخت افتاده و تنها كاريكه ميتونه بكنه اينه كه به سقف نگاه كنه . ديگه بقيشو نمي خوام بگم خودتون برين ببينين .

     - يك بخش ديگه كه واقعا اشك آدمو درمياره قسمت MS هست . اونجا يك دكتر استاد دانشگاه رو ديدم كه 30 سال سن داشت ازدواج كرده بود و بچه داشت بعد از اينكه MS گرفت بخاطر مراقبت هاي ويژه اي كه اين نوع مريضها نياز دارن آورده بودنش اونجا و رو صندلي چرخدار بود . باهاش كه حرف زدم مي گفت من چوب ناشكريمو خوردم . يك رشته خوب درس خوندم به جايگاه اجتماعي خوبي رسيدم ازدواج موفق داشتم و خدا بهم بچه داد اوضاع ماليم هم خوب بود ولي هميشه از زندگيم ناراضي بودم و همش در حال شكايت از اوضاع بد زندگيم بودم همينيم باعث شد چوبشو بخورم و به اينجا بيفتم تا قدر اون زندگيو كه داشتم بدونم .

    من از نوشته هاي بالا ميخوام اين نتيجه رو بگيرم كه بايد در حاليكه به كساييكه وضعيت بهتري نسبت به ما دارن نگاه كنيم تا سعي كنيم با پيشرفت بهشون برسيم بايد به اوناييكه اوضاع بدتر از ما دارن هم فكر كنيم تا قدر وضعيتي رو كه داريم بدونيم نظر شما چيه ؟


    این مطلب تا کنون 8 بار بازدید شده است.
    منبع
    برچسب ها : دارن ,اينجا ,كنيم ,اوضاع ,شكايت ,وقتي ,
    ناشكري

تبلیغات


    محل نمایش تبلیغات شما

پربازدیدترین مطالب

آمار

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

آخرین کلمات جستجو شده